از گروه: فرهنگ
فصلنامه: دوره سوم ، سال یکم ، شماره ۲۷ ، تابستان ۱۳۸۶
بيشه‌زار حوادث

بيشه‌زار حوادث
(از خلال روزنامه‌ها)
مجملش گفتم, نگفتم زان بيان ....

هيچ تمدّني تاكنون نيامده است كه بتواند جامعه اي عاري از جرم و جنايت به جهان عرضه كند, زيرا جرم‌گرائي جزو طبيعت بشر است. اگر جز اين بود, انسان با فرشته برابر مي‌گشت, و هيچ مسئله‌اي در جهان پديد نمي‌آمد. روايت‌هاي باستاني و اسطوره‌ها نيز بر همين معنا گواهي دارند: از قابيل, پسر آدم ابوالبشر آغاز مي‌شود تا برسد به سلم و تور, پسران فريدون, كه هر يك برادر خود را كشتند, و همين ماجرا در سراسر تاريخ ادامه يافته است. پس كسي نمي تواند توقّع داشته باشد كه در يك جامعه جرم اتّفاق نيفتد,‌ و  مال و جان كساني در معرض تجاوز قرار نگيرند. با اين حال, همه چيز به دست طبيعت نيست و انسان و اجتماع و تمدّن هم در اين ميانه سهمي دارند. درجة جرم‌انديشي ارتباط مي‌يابد با سامان اجتماعي. اينكه گفته شده است: «به هر دست كه مي‌پرردم مي‌رويم» مي‌تواند از جانب جامعه نيز مصداق پيدا كند. عقل اجتماعي براي آن است كه انسان را در كوشش مداوم, در دهنه زدن به خودسري به راه برد.
اقتضاي دنياي جديد آن شده كه اجتماع و دستگاه مسئول كشور, به‌گونه‌اي عمل كنند كه سير اجتماعي بتواند در خطّ مطلوبي حركت كند و جامعه در مجموع خود به گونه‌اي شود كه فرد, سود خود را در گرايش به ارتكاب خطا نيابد. پس قضيّه بازمي‌گردد به اين اصل كه زمينة جرم‌پروري در يك جامعه كم شود. دربارة اين چند سؤال تأمّل كنيم:
1- اينكه انگيزة جرم چه بوده و چرا يك فرد, آماده به ارتكاب آن شده است؟
2- اينكه تا چه اندازه تدابير پيشگيري در جامعه به كار افتاده, تا زمينة جرم‌گرائي را كاهش دهد؟
3- اينكه تا چه اندازه مجازات توانسته است بازدارنده و اثربخش باشد؟
4- اينكه جوّ كلّي اجتماع در نامساعد بودن به ارتكاب جرم در چه درجه است؟
5- اينكه دستگاه كشف و كيفردهنده در چه وضع است؟

اكنون توضيحي دربارة هر يك از اين موارد:
نخست انگيزه: بايد ديد كه يك فرد عادي, كه به ظاهر با ديگران فرقي نداشته, چرا دست به ارتكاب جرم‌زده, و حال آنكه مي‌دانسته كار درستي نيست, و مجازات در پي دارد. بنابراين يا استيصال بوده, يا بي‌اعتنائي به قانون و قبول عواقب كار. اين فرد, چه بسا تصوّر مي‌كند كه از مجازات مي‌رهد, يا صرفة تجاوز را بيشتر از عقوبت احتمالي مي‌بيند. تناسب نيز اصل مهمّي است. وقتي قابيل هابيل را كشت, انگيزه‌اش رقابت بر سر جفت بود, ولي اگر مثلا“ بر سر تصاحب يك گوسفند اين كار را مي‌كرد, موضوع از تناسب خارج مي‌شد.
دوم پيش‌گيري: پيشگيري آن است كه قوانين بازدارنده باشند. مرجع رسيدگي به گونه‌اي باشد كه يا تجاوزگر را بترساند و يا به كسي كه حقّي از او فوت شده اطمينان بدهد كه حقّ او گرفته خواهد شد, و ديگر احتياج نخواهد بود كه او خود درصدد احقاق آن برآيد.
سوم, پندگيري: مجازات بايد به‌گونه‌اي باشد كه نه تنها شخص مرتكب, بلكه ديگران هم از آن پند بگيرند. پذيرفته شود كه حساب و كتابي در كار است, و در يك دادگاه مورد اعتماد, در تناسب با جرم, رسيدگي صورت خواهد گرفت. اين فكر پيش نيايد كه بزه احيانا“ پامال مي‌گردد, يا سود ارتكاب آن, از زيانش بيشتر است.
چهارم, روال اجتماع: روال اجتماع به گونه‌اي باشد كه جرم‌گرائي را تشويق نكند, يعني كلّ اجتماع بازخواست‌كننده باشد, نه لاابالي.
پنجم, كشف: يك پليس مقتدر و بيدار, فرد جرم‌انديش را به فكر وامي‌دارد. مردم براي امنيّت مالي و جاني خود چشم به حكومت دوخته‌اند.
خلاصه آنكه براي آنكه جرم كم اتّفاق بيفتد, بايد عوامل جرم‌انگيز, در يك جامعه تعديل شوند. گرايش به خطا يك امر احساسي است كه  شخص به فكر آن بيفتد يا نيفتد. موضوع از يك جهت ناشي از احساس محروميّت است, از جهت ديگر ناشي از فزون‌طلبي. قانون به تنهائي براي جلوگيري از جرم كفايت نمي‌كند, بايد جهان‌بيني از آن جلو گيرد.
ايراني, به نسبت اقوام ديگر, قومي نجيب است. هرچند به افراط گرائي و احساساتي بودن تمايل دارد. داراي روحيّة سيّال است, يعني مي‌تواند به آساني ميان خوب بودن و بد بودن نوسان داشته باشد. اگر به بدي روي كند, نشانة آن است كه زمينة بدپسندي در برابرش بوده.
×   ×   ×
ما در اينجا به ذكر چند نمونه كه آنها را از روزنامه‌هاي اين چند ساله استخراج كرده‌ايم, مي‌پردازيم,‌ به قصد آنكه با ديد روشن‌تري به جامعة خود نگاه كنيم. درجة جرم‌گرائي يك ملّت ارتباط نزديك با درجة بازدارندگي اجتماع دارد, و هر نوع ترميم و اصلاح هم فرع بر شناخت است. چشم خود را بازنگه داريم.
چند سالي است كه به گواهي روزنامه‌ها, و به گواهي غلغله‌اي كه در دادگستري برپاست, بر تعداد جرائم و نوع آنها افزوده شده است, و ابتكار و جسارتي كه در ارتكاب آنها به كار برده مي‌شود, علائمي از خود بروز مي‌دهند كه براي كلّ سلامت جامعه خبرهاي بدي در بردارند.
علامت‌ها اينهايند:
1- اينكه درجة اشتعال دروني انسان از حدّ عادي فراتر رود. با اندك ناملايمي برافروخته گردد, و دست به واكنشي بزند كه متناسب با عمل مقابل نيست.
2- اينكه به عاقبت كار انديشيده نشود, و لذّت ارتكاب, بيشتر از بيم از مجازات باشد.
3- اينكه عشق به پول, چنان جاذبه‌اي به خود بگيرد كه خودداري از ارتكاب جرم ممكن نگردد.
4- اينكه ناهمواري اجتماعي چنان ميدان عملي بيابد كه رعايت قاعده و اصل از سكّه بيفتد.
5- اينكه نه تربيت خانوادگي, و نه مشي فرهنگي, در حدّي نباشند كه خطّ ميان روا و ناروا را ترسيم كنند.
6- اينكه شخص بر اثر محروميّت جنسي خود را به هر آب و آتشي بزند.
ايران كشوري است با هفتاد ميليون جمعيّت, با تركيب جمعيّتي بسيار جوان, مستقر در نقطة حسّاسي از جهان, با مردمي كه بار سنگيني از تاريخ بر پشت دارند؛‌ بنابراين درست نيست كه كارها به حال خود واگذارده شوند و به مجازات اكتفا گردد. جرائم و چگونگي و نوع آنها, يكي از پديده‌هاي علامت دهنده‌اند. گذشته از آن, در حركات روزمرّه و نحوة سلوك مردم كوچه و بازار, و طرز رانندگي نيز مي‌توان, رمزي از آن را خواند. ارتكاب جرم چون دامنة آن از حدّي فراتر رفت, نشانة آفت‌زدگي ريشه‌ها مي‌شود كه براي شناخت آن بايد به مزاج اجتماع بازگشت. كلّ مسائل اقتصادي, اجتماعي, عقيدتي, فكري و رسانه‌اي در گرو آن قرار مي‌گيرند.
بطور طبيعي هر فرد در ذات و غريزة خود خواستار آن است كه اميال خود را از پيش ببرد و بر موانع غلبه كند. براي اين منظور هر راهي لازم دانست, در پيش مي‌گيرد و كوتاه‌ترين راه – اگر جلوش باز باشد – به نظرش آن است كه حريف خود را از ميان بردارد. آنچه او را از اين كار بازمي‌دارد,‌ آن است كه ببيند كه عمل او زيانش بيشتر از سودش است؛ امّا وقتي هنجارها دچار آشفتگي شدند, او ديگر حساب سود و زيان از دستش به در مي‌رود. اختلاف طبقاتي مهيب, نبودن ملجاء, تزلزل مرجع, نبود حساب و كتاب, تبعيض, فساد, موجب مي‌گردد كه هر كسي بخواهد داور كار خود بشود, و داوري اجتماع كه از تميز ميان روا و ناروا شكل گرفته است, به چيزي گرفته نشود.
تمدّني كه در قرن بيستم بر جهان مستولي شد, توازن ميان نيازهاي مادّي و معنوي بشر را به هم زد, نتيجه آنكه وي اكنون با مطالباتي دست به گريبان است كه نمي‌داند با آنها چه بكند.
در آنچه مربوط به خود ايران است, تعداد و نوع جرم و تنوّعي كه در آن به كار مي‌رود, و شگردهائي كه براي آن انديشيده مي‌شود, و جسارتي كه براي تحقّق آن به خرج داده مي‌شود و رغبت به آن را تا آستانة دختران جوان و پسران نورس فرود مي‌آورد, همگي نشانة آن است كه گرهي در كار جامعه است و بايد چاره‌اي انديشيد.
البتّه براي اطّلاع بر جزئيّات موضوع بايد پرونده‌ها را در دادگستري ورق زد, كه اگر كسي اين كار را بكند, شرحش يك كتاب قطور در حكايت از سلوك اجتماعي مي‌شود. ولي چون آنها در دسترس نيستند, به همين گزارش‌گونه‌ها اكتفا مي‌ورزيم و در اينجا, از چند مورد به عنوان نمونه ياد مي‌كنيم, كه اين خود مشت نمونة خروار است. در ميان جنايت‌ها, از همه رايج‌تر قتل است كه تا همانجا هم كه افشا شده است, تعدادش بيشتر از حدّ ظرفيّت يك اجتماع متمدّن مي‌باشد, و بخصوص از اين جهت موجب نگراني مضاعف است كه گاه با انگيزه‌اي ناچيز, بر سر هيچ و پوچ به كار مي‌افتد, چنانكه گويي هيچ راه حلّ ديگري جز امحاء طرف مقابل در جهان وجود نداشته است. در اين عرصه با انواع قتل ها روبرو مي‌شويم: خانوادگي, زن و شوهري, بر سر پول, بر سر شهوت, قتل‌هاي زنجيره‌اي, از ناحية كودكان. با مقدّمات و متفرّعاتي چون: قمه‌كشي, ياغيگري, هتك ناموس به عنف, گروگان‌گيري, زورگيري, اسيدپاشي و نظائر آن, و انواع كلاه‌برداري در لباس مأمور دولتي, به عنوان كارگشائي, اغفال و فريب , بيهوش كردن, فيلم‌هاي آنچناني گرفتن, و انواع قاچاق, اسكله‌هاي آزاد و غيره.
اينك چند نمونه:

همسركشي:
1- مردي همسري دارد. اين همسر با رانندة سرويس اداره‌اش كه به او اظهار اشتياق كرده, سروسرّ پيدا مي‌كند. كار به زد و خورد اين مرد با شوهرش مي‌كشد. زن با فاسق خود همدست مي‌شود و هر دو شوهر را از ميان برمي‌دارند. (ايران – 26 فروردين 86). به همين سادگي!
2- زني در شهرستان گنبد, به فكر مي‌افتد كه از دست شوهرش خلاص شود و با خيال راحت با رفيق خود زندگي كند. گناه شوهر آن است كه از رابطة زنش با مرد دوم با خبر شده است. زن, با اين مرد ديگر همدست مي‌شود, دو آدمكش اجير مي‌كنند, به هر يك يك و نيم ميليون تومان مي‌پردازند, و قاتل‌ها دست به كار مي‌شوند. زن در خانه را باز مي‌گذارد, آنها نيمه شب وارد مي‌شوند, و كار شوهر را تمام مي‌كنند. (ايران – 25 بهمن 85)
3- زني هفت سال با شوهرش زندگي كرده است, ولي از دو سال پيش به اين سو با هم ناسازگار شده‌اند. زن با صاحب‌خانة خود – كه در خانة او مستأجر است – سروسرّ پيدا مي‌كند. مرد به او مي‌گويد كه از شوهرش جدا شود, و با او زندگي كند. براي او خانه و ماشين خواهد خريد. زن مي‌پذيرد و به كمك اين مرد و پسر خاله‌اش نقشة قتل شوهر را مي‌كشند. زن, شوهر را به خانة پدرش مي‌كشد, قدري سم در چاي او مي‌ريزد, سپس روسريش را به گردن او مي‌پيچد. صاحبخانه و پسر خالة زن, روسري را محكم مي‌كشند و شوهر را خلاص مي‌كنند. آنگاه جسدش را مي‌برند و در بيابانها در گوشه‌اي مي‌اندازند. (ايران – 9 مرداد 83)
اين بار نوبت شوهر است:
1- جواني به علّت اختلاف خانوادگي, زن جوانش را كه چهارماه پيش با هم عروسي كرده بودند, با روسري خفه مي‌كند. جوان علّت قتل را ناسازگاري دختر و «دخالت‌هاي خانوادة او » مي‌داند. او همسرش را قدغن كرده است كه با مادرش رفت آمد نكند, و چون به خانه مي‌آيد و مادرزنش را در آنجا مي‌بيند, دست به قتل همسرش مي‌زند. (ايران - 15 آبان 82)
2- مردي زن خود را كه در حال نماز خواندن است, با بيست ضربه چاقو از پاي درمي‌آورد, و دختر پنج ساله‌شان هم ناظر اين جنايت بوده. سپس خود را نيز مي‌كشد. (ايران – 10 آبان 82)
3- مردي همسرش را به بهانة آنكه بداخلاق است مي‌كشد. جريان اين است: ميان من و او مشاجرة لفظي درگرفت. او را به باد كتك گرفتم و با سنگي كه زير كُمُد بود بر سرش كوفتم. وقتي بيهوش شد, بي‌توجّه به گريه‌هاي فاطمه كوچولو (يعني دخترشان) به آشپزخانه رفتم, چاقوئي برداشتم و به گردنش زدم. بعد از آنكه كارش تمام شد, دخترم را خواباندم و از خانه خارج شدم. (ايران – 4 آبان 82)
4- مردي از همسرش تقاضا مي‌كند كه جواهراتش را بفروشد. چون از او جواب رد مي‌شنود, به سوي او مي‌رود و گردنش را آنقدر مي‌فشارد كه زن از نفس مي‌افتد. اين زن دختر عموي او هم هست و پسر شش ماهه‌اي دارند كه بي‌مادر مي‌شود. (ايران – 6 اسفند 85)
5- مرد ديگري شرح كشتن همسرش را اينگونه مي‌دهد:  اوائل زندگيمان او را دوست داشتم‌, ولي به خاطر آنكه بيكار بودم و كسي به من توجّه نمي‌كرد, از همسرم متنفّر شده بودم. او باردار بود و نوزاد ما مي‌بايست دختر باشد. من دلم نمي‌خواست كه صاحب دختر بشوم. چند بار تصميم به قتلش گرفتم, ولي موفّق نشدم,‌ تا اينكه يك بار به او مرگ موش خوراندم. بي‌حال كه شد, خواستم خودكشي كند, قبول نكرد و من او را دار زدم. (ايران – 3 تير 83)
6- مرد شصت و هشت ساله‌اي همسر پنجاه و چهار سالة خود را مي‌كشد. علّت قتل آن است كه زن مي‌خواهد خانة خود را بفروشد و از همسرش جدا شود, و مرد اين را نمي‌خواهد. بنابراين با وارد آوردن 42 ضربة سوهان نجّاري به سروصورت زن, او را از ميان برمي‌دارد. (ايران – 27 مهر 82)

قتل خانواده:
1- مردي در حال عصبانيّت فوق‌العاده, خانوادة همسرش را قتل عام مي‌كند: پدرزن, مادر زن و همسر. مي‌گويد اگر خواهر زنم هم آمده بود, او را هم مي‌كشتم, چون او نيز مانند مادرش در زندگي من دخالت مي‌كرد. مي‌گويد: بالاي سرشان نشستم, چاي خوردم, تا آنكه همه از نفس افتادند. آنگاه با برداشتن حلقة ازدواج و تلفن همراه همسرم آنجا را ترك كردم. اگر تلفن همراه را برداشتم براي آن بود كه پدر و مادرش بدون اجازة من آن را براي او خريده بودند. (ايران – 5 دي 85)
2- دختر بيست و دو ساله‌اي با همدستي دوست پسر خود از ناصرخسرو سيانور مي‌خرد و آن را در داخل آب پرتقال به پدر خود مي‌خوراند كه مرد كشته مي‌شود. خود دختر هم كمي از آن آب مي‌خورد و مسموميّت مي‌يابد. اعترافات دختر اين است كه چون كينه‌اي از پدرم در دل داشتم, او را مسموم كردم, او با كارهايش هميشه مرا اذيّت مي‌كرد. (ايران – 13 اسفند 85)
3- عروس بيست و نه ساله‌اي نقشة قتل خانوادة شوهرش را مي‌كشد, و آن را با كشتن چهارتن به اجرا درمي‌آورد. سه آدمكش اجير مي‌كند و يكصد ميليون تومان به آنها مي‌پردازد. اعتراف مي‌كند كه از مدّتها پيش با شوهرش اختلاف داشته, و چون او حاضر نبوده كه او را طلاق دهد, قضيّه را با كشتن خاتمه مي‌بخشد. دو آدمكش به همراه خانم جوان, سحرگاه وارد خانه مي‌شوند, نخست شوهر را, درحالي كه همسرش دست و پاي او را گرفته, از پاي درمي‌آورند. آنگاه مي‌روند به سراغ پدر و مادرش و كار آنها را تمام مي‌كنند. مي‌ماند پسر 26 سالة خانواده كه او نيز بي‌نصيب گذارده نمي‌شود. آنگاه عروس, طلاهاي مادرشوهرش را به دو قاتل مي‌بخشد و همگي از خانه بيرون مي‌روند. خانم بعد اعتراف مي‌كند كه با هر سه آدمكش رابطه داشته, درحالي‌كه از همين شوهر هم داراي دو فرزند شش و هفت ساله بوده. (ايران – 6 ارديبهشت 86)
4- جوان 25 ساله‌اي در دربند آذربايجان غربي پدر و مادر خود را به قتل مي‌رساند. بهانه‌اش آن بوده كه چون آنان حاضر به پرداخت هزينة تحصيل او نبوده‌اند, و او ادامة تحصيل را دوست مي‌داشته, آنها را كشته است. (ايران – 20 فروردين 86)
5- جوان 27ساله‌اي, مادربزرگ 80سالة خود را مي‌كشد و جواهراتش را مي‌ربايد. حكايت مي كند: «زير كرسي نشسته بود, با او شوخي كردم, دست و پايش را با سيم بستم, سپس با روسري خفه‌اش كردم.» (ايران – 13 آبان 83)
6- جوان عاشقي كه برادرش را مانع ازدواج خود با دختر مورد علاقه‌اش مي‌ديده, او را با گلوله از ميان برمي‌دارد. مي‌گويد: «برادرم در زندگي من مداخله مي‌كرد... مخالف ازدواجم با دختر مورد علاقه‌ام بود, من هم او را كشتم». (ايران – 23 فروردين 86)
7- پسري با وزنة ترازو پدرش را از پاي درمي‌آورد. سپس انگشتش را پاي كاغذ مي‌گذارد دائر بر اينكه خانه‌اش را به مبلغ 18 ميليون تومان به او فروخته است. اين پسر از پدرش قرض كلاني گرفته بوده, كه چون آن را بازنمي‌گردانده, اختلافي بر سر آن ميان پدر و پسر درمي‌گيرد, و اين جنايت را به دنبال مي‌آورد. (ايران – 2 اسفند 85)

بيهودگي جنايت:
1- جواني با مشاركت دو تن از دوستانش, جوان ديگري را به دستاويز آنكه «به خانة دخترخاله‌اش رفت و آمدهاي مشكوك داشته», مي‌كشد. (ايران – 13 آبان 83)
2- پسر شانزده‌ ساله‌اي در رشت, پسر پانزده ساله‌اي را به قتل مي‌رساند. او را به بهانه‌اي به خانه مي‌كشاند و با كارد آشپزخانه جانش را مي‌گيرد, و پيكرش را در يك زمين زراعي پنهان مي‌كند. عذرش آن است كه خانوادة او مسبّب خودكشي خواهرش شده‌اند و او خواسته است از آنها انتقام بگيرد. (ايران – 6 فروردين 86)
3- مرد و زني از هم جدا شده‌اند و پسر دوازده ساله اي دارند، كه اين پسر سرگردان است و درست نمي داند كه با پدر زندگي كند يا با مادر. سرانجام بر اثر اختلافي كه با پدر هست، پدر به بهانة آنكه پسرش كليد مغازة او را گم كرده است، گلويش را مي‌فشارد و پسرك جان مي‌دهد. (ايران – 14 فروردين86)
4- دو دختر به دست زورگيري در شرق تهران با چاقو به قتل مي‌رسند. اين گروه كه «شبح تاريكي» نام گرفته‌اند, علاوه بر اين دو, به هفت دختر ديگر با چاقو حمله مي‌كنند. دليلشان آن بوده كه مي‌گفتند‌« از دختران نفرت داشته‌اند». (ايران – 16 بهمن 85)
5- دو پسر و دختر نوجوان به خانه‌اي مي‌روند. يكي از دو پسرها، با دختر خلوت مي‌كند و او را به قول روزنامه‌ها مورد « اذيت و آزار» قرار مي‌دهد. پسر ديگر به قصد كُشت به او چاقو مي‌زند. گفتند كه دختر نيز ضربه‌اي با چاقو به آن پسر اوّلي زده است. (ايران – 21 اسفند 85)

عشق و شوريدگي:
1- دختر پانزده ساله‌اي در محوطة يك بيمارستان, در جنوب تهران, با پانزده ضربة چاقو, و سرانجام با روسري برگردن, كشته مي‌شود و پيكر او را در باغچة بيمارستان چال مي‌كنند. قاتل, پسري است كه خواستگار او بوده و او را به او نداده بودند. (ايران – 6 آبان 82)
2- دختري كه وعدة ازدواجش با جواني به هم خورده بود, براي انتقام كارد به سينة او فرو مي‌كند و او را از پاي درمي‌آورد. مي‌گويد: «ناگهان عصباني شدم و با كاردي كه داخل كيفم پنهان كرده بودم, چند ضربه به او زدم.» (ايران – 21 اسفند 1385)
3- پسر 18 ساله‌اي چون از دختري خواستگاري مي‌كند و با پاسخ منفي خانواده روبرو مي‌شود, دست به قتل دختر مي‌زند. مي‌گويد: چون او مال من نيست, پس روي زمين نباشد. (ايران – 30 فروردين 86)
4- جوان 21 ساله‌اي خالة خود را با ضربات چاقو مي‌كشد و به همراه دختر 11 سالة او فرار مي‌كند. وقتي علّت را از او مي‌پرسند, مي‌گويد: اين دختر را دوست مي‌داشتم, ولي چون پدر و مادرش او را اذيّت مي‌كردند, اين كار را كردم. (ايران – 16 آبان 85)


جنايت جوانان
1- گروه معروف به «سياه» يكي از عجيب‌ترين گروه‌ها است. آنگونه كه شرح اعمال آن حكايت شده, گوئي شهر را به اختيار خود مي‌ديده‌اند كه هر كار خواستند بكنند, و هيچ كس مانع راه آنها نباشد. پنج نفر بوده‌اند. دوازده فقره آدم‌ربائي پسر بچّه, و بيست مورد دختر كه با آنان تجاوز به عنف صورت مي‌گرفته. طعمه‌هاي خود را با تهديد چاقو مي‌ربودند, به خرابه يا گاراژ يا خانه‌اي مي‌بردند, كتك مي‌زدند, زخم مي‌زدند و وادار به تسليم به خواست خود مي‌كردند, گاهي با تن زخم خورده. بچّه ها گريه مي‌كردند كه دست از آنها بردارند, ولي با ترساندن, آنها را خاموش مي‌كردند. يكي از آنها مي‌گويد: يكي را آنقدر زديم كه از حال رفت. سرانجام پيكر بي‌جان او را مورد «اذيّت و آزار» قرار داديم. ديگري مي‌گويد: «از گريه كردن بچّه‌ها لذّت مي‌بردم. وقتي التماس مي‌كردند, احساس خوبي به من دست مي‌داد. «سعيد لره (يكي از افراد گروه) بيكار بود, ولي هميشه جيب‌هايش پر از پول بود. معلوم نبود از كجا مي‌آورد. همه از او مي‌ترسيدند. كسي جرأت مخالفت با او نداشت». (ايران – 14 آبان 83)
2- گروهي از اعضاي يك باند, مركب از پسران جوان كه رئيس آنها «علي ميكرب» لقب داشته, به فريب دختران دست مي‌زدند, آنها را به خانه برده مورد تجاوز قرار داده از آنها فيلم مي‌گرفتند و آنگاه آن فيلم‌ها را وسيلة اخّاذي و سوء استفاده قرار مي‌دادند. بيست و هفت پسر جوان از 14 تا 21 ساله عضو اين گروه بودند, و پنج دختر نوجوان از خانواده‌هاي ثروتمند, طعمة آنها قرار گرفته بودند. (ايران – 28 فروردين 86)
3- گروهي پسر با برپا كردن چادر سفري در پارك ملّت, همراه با دختري جوان شب‌ها را در آنجا سپري مي‌كرده‌اند. كار اين عدّه آن بوده كه به اتومبيل‌ها دستبرد بزنند و دستگاه صوتي آنها را بردارند. آنها اعتراف به 150 مورد سرقت كرده‌اند (ايران 023 آبان 85)
4- از شانزده باند سرقت «پرده برداشته شده است. سركردة آنها يك جوانك 19 ساله است. عدّه‌اي از جوانان از 18 تا 22 دور هم جمع شده و يك گروه دزدي تشكيل داده‌اند. آنها به 180 مورد دزدي اعتراف كرده‌اند. اين عدّه معمولا“ از خانواده‌هاي فروريخته‌اي بوده‌اند كه پدر و مادرشان از هم جدا شده بودند. (ايران – 23 آبان 85)
5- دو پسر جوان و يك دختر فراري به 1200 خودرو دستبرد مي‌زنند. هشت مالخر حرفه‌اي نيز با آنان همدست بودند. ابزارهاي داخل اتومبيل را مي‌دزديدند. (ايران – 23 اسفند 85)
6- در حوالي مرودشت پسر شانزده‌ساله اي به همراه دو دوست نوجوانش, كودكان را فريب داده, به بيابانهاي اطراف برده, مورد «اذيّت و آزار» قرار مي‌دادند, سپس دست و پاي آنها را با طناب بسته در درون رودخانه مي‌انداختند. اين جوانك ها كه به «بيجه‌هاي مرودشت» شهرت يافته‌اند, چند پسر بچه را به اين صورت نابود كرده‌اند. جوانك مرودشتي دربازجوئي گفته است: «پس از تعرّض به پسر بچّه, دست و پاي او را با طناب بستم و براي آنكه آثاري از خود باقي نگذارم,‌او را به داخل رودخانه انداختم». (ايران – 22 فروردين 86)

زورگيري
1- 21 شهريور 83, در ميدان آزادي, زوج جواني جلو يك اتومبيل پرايد را مي‌گيرند. ادّعا مي‌كنند كه زن بيمار است و از راننده مي‌خواهند كه او را تا اكباتان برساند و او مي‌پذيرد. بين راه مرد جوان با كلت به سوي راننده نشانه مي‌گيرد و از او مي‌خواهد كه از راه كناره گيرد. آنگاه در محلّ خلوتي دست و پاي او را مي‌بندند. سيصد هزار تومان نقدينه و تلفن همراه او را مي‌ربايند و رهايش مي‌كنند. پس از جستجوي پليس و كشف موضوع, روشن مي‌شود كه سركردة اين باند,‌ يك زن 38 ساله است كه به همراه خواهرزادة جوانش دست به اين كارها مي‌زده. (ايران – 5 آبان 83)
2- مرد ثروتمندي از كانادا به ايران باز مي گردد. دختر دانشجوئي كه همسر صيغه‌اي اوست در فرودگاه از او استقبال مي كند و اين دو با هم به خانة خود مي روند. در خانه, مردي با تپانچه با آنها روبرو مي‌شود و ادّعا مي‌كند كه مرد مسافر با زن رسمي او ارتباط نامشروع داشته. دختر,‌ از يك طرف صيغة مسافر تازه وارد است و از طرف ديگر همسر مرد تپانچه‌دار. آنگاه با تهديد اسلحه از مسافر مي خواهند كه بخشي از اموال خود را, از جمله 22 واحد آپارتمان, به مادر مرد تپانچه‌دار منتقل كند. اقرار رابطة نامشروع با دختر را نيز از او مي‌گيرند. علاوه بر آن,‌در حالي كه تپانچه به پشت او نهاده اند, او را به بانك سپه برده, حسابهايش را خالي مي كنند. (ايران -27 مهر82)
3- مرد 50 ساله اي با زن جواني برخورد مي‌كند و با آنكه خود همسر و چند فرزند دارد, طالب ازدواج با او مي‌شود. قرار گذارده مي‌شود كه مرد به خانة او به خواستگاري برود. چون وارد خانه مي شود, دو مرد قوي هيكل به پيشواز او مي آيند و دست و پايش را مي بندند, و مبلغي پول و يك چك سفيد امضا از او مي‌گيرند, و از خانه بيرونش مي كنند. (ايران – 26 بهمن 85)

گروگان گيري
1- دختر نوزده ساله‌اي كنار جادّه, به تصوّر آنكه مسافر كشي است, سوار يك پيكان مي شود. چند جوان كه در اين اتومبيل هستند, او را مي‌ربايند و در يك گاوداري جا مي‌دهند, 9 ماه نگاه مي‌دارند, و چند به چند به او تجاوز مي‌كنند . عجيب‌تر آنكه گاه به گاه يك زن آرايشگر نزد او مي‌فرستند كه او را آرايش كند و تروتازه بماند. سرانجام پس از 9 ماه دختر موفّق مي‌شود كه از دست آنان فرار كند. (ايران – 19 مهر 83)
2- يك گروه چند نفري معروف به «گردانندگان شبكة باغ خرمالو», هفده دختر را شكار كرده با آنها هر كار مي خواهند مي كنند. سركردة آنان «روح سرگردان» لقب داشته كه عنوان معني‌داري است. (ايران – 23 آبان 85).
3- در شيراز جواني مي خواهد دختري را بگيرد. دختر موافق است, ولي پدر و مادر او اكراه دارند. مي گويند به شرطي قبول مي كنيم كه جوان پولدار شود. دختر براي پولدار شدن جوان نقشه‌اي مي‌كشد و آن اين است كه پسر يك خانوادة ثروتمند را به گروگان بگيرند و در ازاي آزاديش 65 ميليون تومان مطالبه كنند, و همين كار را هم مي‌كنند. چهارده روز پسر را كه تا حدّي هم بيمار است, در اسارت نگاه مي‌دارند, ولي سرانجام پليس به محل اختفاي آنها پي مي‌برد و جوان را آزاد مي كند. (ايران -11 بهمن 85).

اسيدپاشي
1- جواني عاشق دختري از همشاگرديهاي دانشكدة خود است. چون جواب رد براي ازدواج مي‌شنود, به روي او اسيد مي‌پاشد. بعد هم گريه مي كند و مي گويد اشتباه كردم. (ايران – 16 آبان 83)
2- نوعروس جواني پس از جدائي از شوهرش, مورد حملة شوهر پيشين خود قرار مي‌گيرد كه اسيد به روي او مي‌پاشد. علّت آن است كه پس از ازدواج بر اثر افشاي دروغ‌هائي كه مرد گفته بود, اختلاف ميان زن و شوهر پيش مي‌آيد. زن تقاضاي طلاق مي‌كند و 2500 سكّه مهر خود را مي‌بخشد. با اين حال, كار به اسيد ختم مي‌شود. (ايران – 30 مهر 83)
3- دختر جواني براي ثروتمند شدن خود را به هر آب و آتشي مي‌زند, از جمله اسيدپاشي. اين دختر كه زماني با خانواده‌اي همسايه بوده, به ناگهان وارد خانة همساية پيشين خود مي‌شود و به روي آنها كه زن و شوهر و مادرزن بودند, اسلحه مي‌كشد, تهديد مي‌كند كه گاوصندوق را باز كنند. چون مقاومت مي‌كنند, گلولة ساچمه‌اي به جانب آنان شليك مي‌كند كه كارگر نمي‌افتد. آنگاه يك ظرف اسيد جلو مي‌آورد و به صورت زن و شوهر مي‌پاشد. همسايه‌ها خبر مي‌شوند, دختر اسيدپاش فرار مي‌كند. (ايران – 2 اسفند85)
4- جواني كارش اين است كه با چند دختر نامزد بشود و پس از چندي آنها را رها كند, ولي سرانجام دائي يكي از اين دخترها او را مجبور مي‌كند كه با خواهرزاده‌اش پاي سفرة عقد بنشيند. او براي آنكه از اين دايي انتقام گرفته باشد, جواني را اجير مي‌كند, پانصد هزار تومان به او مي‌دهد كه برود و به صورت اين دائي اسيد بريزد, و او اين كار را مي‌كند. (ايران 4 اسفند 85)

در لباس مأمور قلاّبي
1- فردي به نام «اسماعيل تيغ زن» در اوائل انقلاب, وارد يكي از نهادها مي‌شود, و با «عضويّت افتخاري در گروه ضربت و رسيدن به رياست اين گروه» به كلاه‌برداري و قتل و سرقت و كارهاي خلاف عفّت عمومي و سوء استفاده از عناوين شخصيّت‌هاي مملكتي و خارج كردن ميراث فرهنگي و ايجاد رعب و وحشت و جعل عنوان «وزارت اطّلاعات» به اخّاذي كلان دست مي‌زند. (ايران – 23 مهر 82)
2- يك خيّاط تحت عنوان سرهنگ نيروي انتظامي, لباس سرهنگي مي‌پوشد و بيش از پنجاه ميليون تومان كلاه برداري مي كند . با وعدة اينكه وام پانزده ميليون توماني به متقاضي مي‌دهد, دو ميليون يا بيشتر از هر يك مي‌گرفته. سرهنگ قلاّبي يك شركت, تحت عنوان «قرض الحسنه» درست مي كند و به كلاه‌برداري مي‌پردازد. جابه‌جا عناوين «نمايندة رياست جمهوري, مأمور حفاظت اطلاعات, سرهنگ نيروي انتظامي و يكي از مديران ردة بالاي چند شركت خودروسازي, و همكلاس يكي از رؤساي هواپيمائي كشوري» به خود مي‌بندد. از طريق جعل اسناد, دسته چك از چند بانك دريافت مي‌كند و به فروش اتومبيل و موتوسيكلت مجعول مي‌پردازد. (ايران ـ 19مرداد 83)
3- مردي در همين پايتخت طيّ يك سال به اغفال چهارده دانش آموز پرداخته است. نوجوانان از 13 تا 15 ساله بوده‌اند. او براي فريب كودكان گاهي خود را مأمور پليس معرّفي مي‌كرده, گاهي بازرس آموزش و پرورش, و آنگاه با روشن كردن كبريت جلو چشم آنها, به تهديد مي‌پرداخته. (ايران – 28 آبان 85)
4- مردي كه «شكارچي تاريكي» نام گرفته, با معرّفي خود به عنوان بازرس وزارت آموزش و پرورش, در مسير مدرسه‌ها مي‌ايستاده و به شكار پسران دانش آموز مي‌پرداخته و «نيّت شيطاني» خود را دربارة آنها به كار مي‌انداخته. در مجموع, هشت پسر دبستاني به اين حركت او گواهي دادند. در دفاع از خود گفته است كه بي‌گناه است. هفت بار به خواستگاري رفته است, ولي به علّت مهريّة بالا موفّق نشده. (ايران 26 بهمن 85)
5- مردي شركتي تأسيس مي‌كند كه واسطة خريد اتومبيل باشد. كساني از يك ميليون و دويست هزار تومان تا پنج ميليون به او پيش پرداخت مي‌كنند: ولي اتومبيل تحويل نمي‌گردد. ضمن تحقيق معلوم مي‌شود كه اين مرد هفت مورد سابقة اتهام داشته: خيانت در امانت, اقدام به سرقت, باز خيانت در امانت,‌ باز اقدام به سرقت, و نيز رابطة نامشروع و كلاهبرداري و غصب, كه تحت عنوان مأمور وزارت اطّلاعات به اين كارها دست مي‌زده است. (ايران – 5 آبان 83)

طبقة تحصيلكرده
1- يك گروه كه به خريد و فروش نوزاد اقدام مي‌كردند, مركّب بودند از يك پزشك, سه ماما, سه پرستار و دو كارمند ثبت احوال. اينان دست به فروش 145 نوزاد زده بودند. هر يك به بهاي پنج تا ده ميليون كه از اين مبلغ تنها يك ميليون به پدر مادرها مي دادند و بقيّه را برمي‌داشتند. آنگاه شناسنامه براي كودك به نام خريدار صادر مي‌شده است. (ايران – 1 اسفند 85)
2- فرد ديگري كه حملة مسلّحانه به بانك كشاورزي كرده, يك پزشك سي و سه ساله است. وي با پليس درگير مي‌شود, تيراندازي مي‌كند, و سرانجام زخمي مي‌شود و به خانه‌اي پناه مي‌برد (ايران – 28 مرداد83)

فيلم برداري
1- دو جوان پولدار, كارشان اين بوده كه دختراني را اغفال كنند,‌ به آنان نوشابة خواب كننده بنوشانند و چون به خواب رفتند, در حالت نامناسب از آنها فيلم بگيرندو بعد با اين فيلم ها آنها را تهديد كنند كه اگر خواسته‌شان را برآورده نكنند,‌ فيلم‌ها را منتشر خواهند كرد. (ايران – 23 دي 85)
2- رئيس يك باشگاه ورزشي, پسرهاي نوجوان را در باشگاه خود به خلوتگاهي مي‌برده و از آنها فيلم‌هاي خاصّي مي‌گرفته. خود او اعتراف كرده است كه «بچّه‌ها را به داخل اطاقي مي‌كشاندم, ‌فيلم مبتذل در اختيارشان مي‌گذاشتم, از آنها عكس مي‌گرفتم تا در مرحلة بعدي نقشه‌هايم را به اجرا درآورم... عكس‌ها را به قربانانيان نشان مي دادم و تهديد مي كردم كه با توزيع اين تصاوير آبروي آنها را خواهم برد. درست روشن نيست كه عكس ها به چه كيفيّتي بوده‌اند و چرا مي‌بايست ماية آبروريزي باشند, و «رفتارهاي شيطاني» مدير باشگاه از چه مقوله‌اي بوده است. (ايران – 29 بهمن 85)

چند مورد شگفت
1- در اصفهان, چند قصّاب گوشت الاغ به جاي گوشت گاو مي‌فروختند. گوشت‌ها را بسته‌بندي مي‌كردند و مهر بهداشت روي آن مي‌زدند, و آنگاه آنها را به چلوكبابي ها و رستورانها مي‌دادند. (ايران 16 بهمن 85)
2- يك مرد كه «پدرخوانده» لقب گرفته است, به همراه دو پسر خود و دو تن از نوچه‌هايش, طيّ سالها دست به دزدي اتومبيل مي‌زده, بدين‌معني كه يك تصادف دروغي ايجاد مي‌كرده, و ضمن بگومگو با طرف مقابل, اتومبيل او را مي‌ربوده. بعد با تلفن مبلغي از صاحب اتومبيل باج مي‌گرفته و آن را به او برمي‌گردانده. بدينگونه بيست اتومبيل به سرقت مي‌رود. سركردة گروه كه پدرخوانده باشد, در طيّ ده سال, پانزده بار به زندان افتاده است, و هر بار خلاص شده. (ايران – 29 بهمن 85)
3- مردي كه مرد «هفت جنايت» خوانده شده است, مدّتي در فارس ياغيگري مي‌كرده, و دو تن از مأموران پليس را كشته بوده. از جمله در يك گروگانگيري از پسر مدير كارخانه‌اي تقاضاي 500 ميليون تومان مي‌كند. چون اين پول پرداخته نمي‌شود پدر كودك را به قتل مي‌رساند. وي با همكارانش مرتكب چندين فقره قتل و گروگانگيري مي‌شوند. اين وضع پنج سال ادامه مي‌يابد. او در كوه‌هاي فارس پناه گرفته بوده و به عمليّات خود ادامه مي‌داده. (ايران 20 اسنفد 85)

چند نمونة ديگر
1- پسر هفده ساله‌اي در شمال غرب تهران, نوجوان‌هاي شانزده ساله را با تمهيد به گوشه‌اي مي‌كشانده, مورد تجاوز قرار مي‌داده و آنگاه آنها را با چاقو و پنجه بوكس مجروح مي‌كرده. بدينگونه 9پسر نوجوان طعمة او قرار گرفته‌اند. (ايران – 13 آبان 83)
2- يك مرد ولگرد تهيدست سي و دو ساله, با يك دختر شانزده سالة فراري همدست مي‌شوند, زن و شوهر مي‌شوند و به اتّفاق هم مرتكب چهار قتل و بيست و پنج زورگيري و سرقت مسلّحانه مي‌‌گردند. (ايران – 16 شهري 83)
3- فرد سرمايه‌داري كه به عنوان «خيّر مدرسه‌ساز» معرّفي شده است, با توطئه دختر خانم منشي خود كشته مي‌شود. اعتراف دختر اين است: سالها پيش خواستگاري داشتم كه بسيار سمج بود, خواهرزاده‌ام نيز در شركت كار مي‌كرد و آشنائي كاملي با آنجا داشت. وقتي آن دو را در جريان قرار دادم, نقشة قتل را كشيدند كه در آن خواستگارم و خواهرزاده‌ام به همراه مرد آشناي ديگري, پذيرفتند پيرمرد را به قتل برسانند. ساعت 17 روز موعود, «مهمانان» مي‌آيند و در همان دقايق نخست, پيرمرد را خفه مي‌كنند. و «300 ميليون تومان اوراق مشاركت و 12 ميليون تراول چك و مقداري لوازم شخصي برمي‌دارند و مي‌روند.» (ايران – 3 بهمن 85)
4- مرد قاتلي اعتراف مي‌كند كه از جانب فرد ديگري اجير شده بود تا در ازاي دريافت هفت ميليون تومان, پدرزن او را به قتل برساند. هم او مرد ديگري را در فروردين 85 مي‌كشد, بي‌آنكه او را بشناسد, فقط به خاطر «دوستي با يك آشنا». قاتل با خونسردي جريان قتل‌ها را حكايت مي‌كند و مي‌گويد «بي‌پولي بددردي است». براي به دست آوردن پول اين كار را كرده. (ايران 3 اسفند 85)
5- مادري به قصد تنبيه دخترش روسري به گردن او مي‌پيچد و او را خفه مي‌كند. علّت آن مشاجره‌اي است كه ميان آن دو درگرفته است (ايران – 12 مهر 84)
6- پسر 47 سالة خانواده‌اي, پدر, مادر و برادرش را با كارد مجروح مي‌كند كه به مرگ پدر و برادر خاتمه مي‌يابد. علّت آن بوده كه پسر مي‌خواسته به خارج مسافرت كند و از پدرش مي‌خواهد كه سهم‌الارث او را نقدا“ به او بپردازد, و او چون امتناع مي‌كند, پسر به اين قتل دست مي‌زند. (ايران – 12 مهر 84)

قتل هاي زنجيره‌اي
در فاصلة سال هاي 84 و 85, چهار زن يكي پس از ديگري كشته مي‌شوند و پيكر آنان در جوي آب مي‌افتد و اين از جانب روزنامه‌ها «قتل زنجيره‌اي» خوانده شده است. به اين صورت:
1- عامل جنايت پس از كتك زدن زن جوان و «اجراي نقشة هولناكش» وي را با ضربات چاقو از پاي درمي‌آورد. آنگاه طلا و جواهرات او را مي‌ربايد و نعش او را در چادري مي‌پيچد و رها مي‌كند.
2- دو ماه بعد, پيكر زن ديگري در همان نواحي, به همان صورت در كانال آب پيدا مي‌شود, كه اين بار زن با خفگي جان داده و او نيز در چادر پيچيده شده و طلا و جواهرات او نيز به سرقت رفته.
3- چهل و پنج روز بعد, جسد زن ديگري پيدا مي‌شود, كه دست و پايش را بسته بودند, و با ضربات چاقو به زندگيش خاتمه داده و جواهراتش را ربوده بودند.
4- چهارمي نيز زن جواني است كه پيكرش در كنار جوي آب رها شده, او را با چاقو از پاي درآورده و جواهراتش را با خود برده بودند.
سه جرم نسبت به چهار زن: هتك ناموس, كشتن با چاقو كه هولناك‌ترين نوع كشتن است, و آنگاه دزدي جواهر. (ايران – 3 اسفند 85)
×   ×   ×

فاجعة پاكدشت از ياد نخواهد رفت
از واقعة «پاكدشت» بايد جداگانه ياد كنيم, از بس هولناك است, و بخصوص  از جهت آنكه منحصر به فرد نماند, و وقايع مشابه ديگر را به دنبال خود كشاند, از جمله در مرودشت فارس. هنوز همه آن را به ياد دارند كه در سال 1383, در ناحيه‌اي نه دور از پايتخت اتّفاق افتاد. آن عبارت بود از قتل 20 نوجوان و كودك و بزرگسال, همراه با زجر و شكنجه, به دست يك جوان 22 ساله. همدستي هم داشته, مرد سي و دو سالة زن طلاق داده‌اي كه از قوچان به پاكدشت آمده بود, و هر دو كارگر كوره‌پزخانه بودند.
اعتراف‌هاي اين دو جوان كه جسته گريخته در روزنامه‌هاي آن زمان انعكاس يافت, مي‌نمايد كه آدميزاد تا چه اندازه قادر است كه درون سياه داشته باشد, و اين لكّة سياه چون به كار افتاد, بر هر ملاحظه و حتّي ترس از مجازات غلبه مي‌كند و پاداش خود را در لذّت بردن از جان كندن عذابناك ديگران مي‌يابد. اين جوان كه «بيجه» لقب گرفته, آيا بيماري رواني داشته كه اين‌سان تشنة مرگ بوده؟ بايد به پروندة دادگستري و گواهي‌هاي پزشكي مراجعه كرد تا قضيّه كه در كيفيّتي باورنكردني است, تاحدّي روشن گردد. جاي آن دارد كه يك پژوهشگر با همّت, با مراجعه به محلّ و گفتگو با خانوادة قربانيان و مطالعه در پروندة قضائي, كتابي در اين‌باره بنويسد و جامعه را از چند و چون آن آگاه كند.
اين جوان كه به ظاهر عادي, قوي و مسلّط بر خود بوده, هيچ نشانه‌اي از نقص رواني در خود نداشته, به جز عقده, به جز بيزاري از اجتماع, از نفس زندگي, و با خونسردي, مانند يك فرد وظيفه‌مند, مرتكب قتل و شكنجه مي‌شده, تا التهاب دروني خود را فرو نشاند. بسيار حسابدان و زيرك بوده, حتّي بيشتر از سنّش. شگردهائي به كار مي‌برده كه جنايت خود را پنهان دارد. نقشه مي‌كشيده, حافظة قوي داشته و نام و نشاني قربانيان خود را يك يك به ياد مي‌سپرده. بازپرس پرونده گفته كه «نبوغي دارد كه قابل مقايسه با دانشگاهيان نابغه است». در زندان بنا به اقتضاي روز خود را مذهبي قلمداد مي‌كرده. در عين حال, او همان كسي بوده كه گوشت قرباني خود را مي‌خورده كه ببيند چه مزه مي‌دهد, و صد سگ را با دست خود خفه كرده است. (روزنامة ايران – از شهريور تا آبان 83 ـ اطّلاعات 23مهر83)
از يك خانوادة محروم بيرون آمده, در كلبه‌اي در كنار گود, پاتوق معتادان, با دو خواهر و پنج برادر زندگي كرده, در نقطه‌اي كه از پايتخت دور نبوده, و زرق و برق زندگي گروهي از مردمِ همه چيزدار, از چشم او دور نمي‌مانده. خودش گفته است: «به تهران آمدم و مي‌ديدم كه پسرهاي همسنّ و سال من چگونه در رفاه بودند.»
به نظر مي‌رسد كه او قرباني هوش و تخيّل نيرومند خود شده, زياد مي‌ديده و زياد درمي‌يافته, و نتوانسته است اين گودال ميان آرزو كردن و دست نيافتن را در خود پر كند, كه سرانجام مانند انفجاري سربرآورده.
×   ×   ×
باز هم از اين مقوله:
- 9 زن قّواد كه در 20 خانة تيمي با محتواي 81 زن و مرد, «يكي از بزرگترين فساد بين‌المللي» را رهبري مي‌كردند, دستگير شدند. به اين صورت:
الف - يك قوّادخانه در حوالي خيابان خاوران, شامل 11 زن و دختر فراري.
ب - خانة ديگري در منطقة غرب تهران, كه در آن 20 مرد و زن جوان به كار مشغول بودند.
پ - يك شبكة زنجيره‌اي فساد در مناطق شمال, جنوب, شرق و غرب شامل حدود 90 زن و مرد. جريان آن بوده كه خانه‌هاي «شيك» اجاره مي‌كردند و به بهانة «شو» لباس, دختران را به آنجا مي‌كشاندند, يا آنها را در آرايشگاه‌ها و مهماني‌ها شكار مي‌كردند, و آنان را با وعدة ازدواج با مردان پولدار يا اقامت در خارج از كشور جذب مي‌كردند. تعداد زيادي از دختران جوان به اين بهانه به كشورهاي حوزة خليج فارس صادر شدند. (ايران – 17 فروردين 82)
ج - فردي كه دزد اتوموبيل است, چون دستگير مي‌شود مي‌گويد عموي بزرگم اين اتومبيل را دزديده و در اختيار من گذارده. چون به سراغ عمو مي‌روند, مي‌بينند كه او پنج سال پيش فوت كرده است. (اطّلاعات – 11 مهر 84)
د - يك گروه كيف قاپ, شركتي به نام «كالاگستران نيايش» تأسيس كرده, به دزدي, جعل سند و شناسنامه دست مي‌زدند, چك‌ها را از بانك‌ها وصول مي‌كردند و حتّي خود نيز با جعل چك به حسابهاي بانك مردم دستبرد مي‌زدند. در مجموع 25فقره چك مجعول از آنها كشف شده است. (اطلاعات – 11 مهر 84)

حراج پايان‌نامه‌هاي دانشگاهي
داستان «تزفروشي» كه شرح آن در شمارة 25 فروردين 86 روزنامة ايران آمده, باز يكي از ابتكارهاي عجيب است. بعضي از اين بنگاه‌هاي ماشين‌نويسي, نسخه‌اي از رساله‌اي را كه ماشين مي‌كنند, به فرد ديگري مي‌فروشند, و او با اندكي تغيير به نام خود در دانشگاه عرضه مي‌كند و مدرك مي‌گيرد. بدين صورت چه بسا كه يك رساله چند بار نسخه‌برداري مي‌شود, و به «هيأت محترم ژوري» عرضه مي‌گردد!
از يكي از مراكز فروش رساله پرسيده مي‌شود: « آيا تا به حال از طرف مراجع قانوني هيچ تذكّري دريافت كرده‌ايد؟» وي پاسخ مي‌دهد: «شما مثل اينكه دلتان خوش است. بسياري از اين مراكز در خود دانشگاه‌ها و در و ديوار همين خيابان انقلاب, بدون هيچ مانعي مشغول تبليغات هستند و حتّي چند تا از اين مراكز از طرف برخي كاركنان دانشگاه به نوعي «ساپورت» مي‌شوند.» (ايران 25 فروردين 86)

قطورترين پروندة تاريخ ايران
واقعه‌اي است كه در اهواز اتّفاق افتاده. شركتي تشكيل مي‌شود به نام «سادات» كه وعده مي‌دهد كه سيم كارت و اتومبيل با شرايط مساعد به مشتريان بفروشد. به اين بهانه مبلغي به عنوان پيش خريد از مردم دريافت مي‌دارد, و به اين مبلغ تا پيش از تحويل جنس, گاه تا 60% سود مي‌پردازد. با اين تمهيد, دريافتي او از مردم به سيصد ميليارد تومان سرمي‌زند. سرانجام كاشف به عمل مي‌آيد كه شركت جز يك بنگاه كلاهبرداري بيش نبوده است. قضيّه به قدري دامنه داشته كه 177 هزار نفر نسبت به آن اعلام شكايت مي‌كنند, و 150 نفر, مأمور رسيدگي به شكايت‌ها مي‌گردند. در اين ماجرا مي‌بايست از 3000 متّهم بازجوئي صورت گيرد. وجوهي كه مردم, به طمع سود به آنها سپرده بودند, بالغ بر 302 ميليارد تومان مي‌شده, و براي آنكه جلب اعتماد شده باشد, رسيدها را به نام «سيّد» امضاء مي‌كرده‌اند.
سرانجام در پايان, از 300 ميليارد تومان وجوه دريافت شده از مردم تنها 30 ميليارد تومان, يعني يك دهم آن از طريق فروش اموال موجود وصول مي‌شود كه ميان شاكيان پخش مي‌گردد. بقيّة پول‌ها از جانب متّهمان حيف و ميل شده است. تفصيل آن كه در روزنامة ايران آمده, و موضوع را به افسانه شبيه مي‌كند, بسيار خواندني است. اين پرونده كه «قطورترين پروندة تاريخ ايران» خوانده شده, بدينگونه مختومه مي‌گردد. (ايران – 19 آذر 85) از يك سو شاهكار كلاه‌برداري و تردستي است و از سوي ديگر نشانة سرگرداني و ساده‌لوحي مردم عادي, و جا دارد كه دربارة آن كتاب‌ها نوشته شود.

چند رقم قابل توجّه:
براساس آمار سازمان نظام پزشكي درحالي كه تا سال 83 فقط 125 جرّاح پلاستيك متخصّص بوده. حدود سه هزار نفر بدون مجوّز قانوني از وزارت بهداشت به اين كار مشغول بوده‌اند. (ايران – 28 مهر 83)

امام جمعه ساوه گفته كه بنابر گزارشي كه به دست وي رسيده, روزانه 400 دختر فراري در سراسر كشور وارد خانه‌هاي فساد مي‌شوند. (ايران – 16 خرداد 82)
×   ×   ×
در همان زمان كه اين مقاله نوشته مي‌شد, روزنامة اعتماد ملّي (شمارة 4 مرداد 86), گزارشي انتشار داد كه براستي تكان‌دهنده است. عنوان گزارش اين است: دو جوان, مقابل چشمان شوهر, همسرش را «آزار و اذيّت» كردند. «آزار و اذيّت» اصطلاح محجوبانه‌اي است كه روزنامه‌ها از سرناچاري آن را باب كرده‌اند. اجمال قضيّه اين است:
دو جوان موتوسيكلت سوار كنار جادّه قم به اصفهان مي‌ايستند. مرد و زن جواني كه آنها هم سوار موتور هستند, از كنار آنها ميگذرند. دو جوان به بهانة آنكه بنزين موتورشان تمام شده از آنها كمك مي‌خواهند. زن و شوهر متوقّف مي‌شوند كه به آنها كمك كنند. بقيّه ماجرا را از زبان مرد بشنويم: «من در حال بازكردن درِ باك بودم كه متوجّه صداي جيغ كوتاه همسرم شدم. وقتي به سمت او برگشتم, ديدم كه يكي از آن دوجوان چاقوئي را زيرگلوي همسرم گذاشته و مي‌گويد اگر هر كاري كه او گفت انجام ندهد, همسرم را مي‌كشد.» در اين حين «مرد جوان ديگر به سمت من آمد و با تهديد چاقو دست و پايم را بست و روي چشمانم نيز پارچة سياهي كشيد.»
بقيّة ماجرا اين است: يكي از دو جوان زن را با تهديد ترك موتور خود مي‌نشاند و جوان ديگر شوهر را, و روانه مي‌شوند. در نقطه‌اي دور چشم مرد را باز مي‌كنند,‌ او را به ميله‌اي مي‌بندند و زنش را در مقابل چشمان او مورد «آزار و اذيّت» قرار مي‌دهند. سپس, موتورشان را آتش مي‌كنند و دور مي‌شوند. پس از دستگيري به جرم خود اعتراف مي‌كنند. اين جنايت عجيب, در 16 تير سال جاري اتّفاق افتاده است.
موارد ديگر هم گزارش شده است كه در جلو چشم شوهر به زن جواني تجاوز كنند. اين ديگر از حدّ اطفا شهوت درمي‌گذرد, و به يك «ساديسم» سبعانه مي‌رسد كه توضيحش با روان پزشكي حاذق است.

دو سه سؤال
چگونه است كه جرمي به نحو مكرّر انجام مي‌گيرد و كسي از آن خبر نمي‌شود, تا روزي از جائي برحسب اتّفاق, سربرآورد؟ چگونه است كه يك مجرم خطرناك به آساني از زندان آزاد مي‌شود تا از نو برود, بر سر تكرار همان جرم؟ روزنامه‌ها هر روز از اين موارد مي‌نويسند, و گويا تعداد به قدري زياد است كه دستگاه‌هاي رسيدگي كننده و زندان‌ها ظرفيّت جوابگوئي به آن‌ها را ندارند.
چون در سطح كلان, فساد در شئون مختلف, به صورت ريز و درشت, به‌نحو زيرزميني, به راه خود ادامه مي‌دهد, نبايد انتظار داشت كه خرده‌پاها كه آنها نيز, هم استعداد فساد دارند و هم جسارت, بي‌كار بنشينند و نظاره‌گر باشند. اگر ادّعا شد كه شهروندان يك كشور از لحاظ حقوق برابر هستند, ولي اجراي قانون دربارة آنها به صورت نابرابر به كار افتاد, جاي تعجّب نيست كه كساني بخواهند در «برهوت بي‌قانوني» قدم بزنند.
چند سال پيش پادشاه سوئد, با اتوموبيل به دانمارك مي‌رفت, و چون سرعت غيرمجاز داشت, فوري جريمه شد. چند ماه پيش, دختر جواني به نام «پاريس هيلتون» كه وارث و صاحب هتل‌هاي هيلتون در سراسر جهان است و ثروتش از پارو بالا مي‌رود, او نيز در امريكا به علّت سرعت بيش از حدّ در رانندگي, محكوم به دو ماه حبس مجرّد گرديد, و ناچار شد كه آن را تحمّل كند. قانون زماني قانون است كه همه را يكسان بپوشاند, وگرنه بادِ هو است.


يك نتيجه‌گيري ساده
تاكنون كشتن براي خود بهائي مي‌طلبيده, ارزان, ارزان به دست نمي‌آمده. يعني جانشيني نداشته. به آن دست يازيده نمي‌شده, مگر زماني كه راه ديگري در پيش نباشد. ولي اكنون, آنگونه كه اين سالها ناظر بوده‌ايم مانند يك شيء پلاستيكي به آساني در دسترس همه قرار مي‌گيرد. آنقدر سهل‌الوصول شده كه روسري و آشپزخانه نيز جزو «آلات قتّاله» شده‌اند. روسري براي خفه‌كردن و آشپزخانه براي آنكه بروند و از آن كارد بياورند. بار ديگر قمه به عصر سفينة فضائي بازگشته است!
درگذشته زياد ديده نشده است از اين نوع: كشتن پدر و مادر, يا چاقوزدن همسر در جلو چشم بچّه, يا كشتار بيهوده و بي‌هدف, يا قتل زنجيره‌اي, يا لذّت بردن از بي‌جان كردن و عذاب دادن, ولي سالهاست كه مي‌بينيم كه آنها عادي شده‌اند.
پيش از اين مرسوم نبود كه چاقو آنقدر آسان به كار بيفتد. كساني اگر اندك مانعي برسر راه خود ببينند, داور را او قرار مي‌دهند. احساس عقده‌داري چنان در زندگي افزون شده, كه ترس از مجازات پريده رنگ گردد.
جرم‌هاي خرد و ريزتر هم به جاي خود. چك بي‌محلّ از بس رواج يافته, ديگر از جنبة جزائي آن صرف‌نظر گرديده, زيرا زندانها جاندارند. تقلّب آنگونه است كه گوشت الاغ به جاي گوشت گاو مي‌فروشند.
موضوع ديگري, كه آن هم تاحدّي تازگي دارد, كلاهبرداري كردن در لباس مأمور دولتي يا نظامي است؛ يعني كساني كه مردم در مقابل آنها كوتاه مي‌آيند و مي‌شود آنها را وسيلة اغفال قرار داد. همة اينها حاكي از تزلزلي است كه در امور راه يافته و توازن طبقاتي را به پائين‌ترين حدّ تنزّل داده است.
چگونه بشود دزد حساب كرد زن جواني را كه شوهرش فرار كرده و رفته, بچّه‌اش بيمار است و چون او را به بيمارستان مي‌برد, هفتصد هزار تومان پول عمل از او مي‌خواهند, درحالي كه يك شاهي ندارد. او هم در كوچه پس كوچه‌ها, گوشواره را از گوش دختر بچّه‌ها باز مي‌كند؟
در دنياي امروز چون مردم از حال همديگر خبر دارند, مانند «سلاسل» به هم بسته شده‌اند, و اين بستگي مسئوليّت عمومي ايجاد مي‌كند. اجتماع در جرم فرد شريك است و دستگاهي كه تمشيت‌دهندة كشور است, در جرم هر دو, و سازمان ملل كه ناظر بر صلح جهان است, در جرم هر سه. بنابراين بايد گفت كه آب از چشمه گل‌آلود است, همه جرم همديگر را مي‌بينند و چشم به هم مي‌گذارند.
آنچه در اين جا آمده, هر چشمة آن صد‌ها و صدها مشابه دارد. امّا آنچه مهمّ است, عدد نيست, كيفيّت كار است . وقتي قتل كه مهم‌ترين عمل انساني است, آنهمه آسان گرفته شود, ديگر چه برجاي مي‌ماند؟ چون كه صد آمد نود هم پيش ماست! ديگر تقلّب, دروغ, كلاهبرداري, خيانت در امانت, جعل, و ساير مصاديقي كه در قانون جزا هست, پريده رنگ مي‌نمايند... يك جامعه با بازدارندگي برسرپا مي‌ماند. اگر تارهاي بازدارنده گسيخته شوند, تارهاي هوس رها مي‌گردند, و اين, معلوم است كه نتيجة كار چه خواهد بود.
×   ×   ×
بطور كلّي در دوراني زندگي مي‌كنيم كه صبح و شب, سرلوحة اخبار جهان جنايت است و بمب‌اندازي و گروگان‌گيري و شكنجه و جنگ داخلي .. و اوضاع و احوال حكايت دارند كه اجتماع بشري بيش از هميشه عنان گسيخته شده است, شعري كه ششصدسال پيش گفته شده است, اكنون مي‌رود تا مصداق پيدا كند:
   اين چه شوري است كه در دور قمر مي‌بينم؟        همه آفاق پر از فتنه و شرّ مي‌بينم
   دختران را همه جنگ است و جدل با مـادر          پسران را همه بدخواه پدر مي‌بينم

 

خنده بر سرنوشت
   خركي را بـه عروسي براند             خر بخنديد و شد از قهقهه سست
    گفت من رقص ندانم بسزا              مطربــي نــيـز نـدانـم بدرسـت
    بهـر حمّالـي خواننـد مـرا               كاب نيكو كشـم و هيزم چـُست
                                                                     «منسوب به سنائي»       

 

 


نویسنده: محمد علی اسلامی ندوشن ،

کتاب ها فصلنامه هستی دست نوشته ها اشعار گفتمان همایش در نگاه یاران سفرهای خارجی